تبليغاتX
آخرين برگ - وفاي عشق

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند سپس به او گفتند: بايد ازت عكس برداري بشه تا مطمئن بشيم جايي از بدنت آسيب نديده

پيرمرد غمگين شد گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست

 پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند

 پيرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است هر روز صبح به آنجا مي روم  و صبحانه را با او مي خورم .نمي خواهم دير شود

 پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم

پيرمرد با اندوه گفت خيلي متاسفم او آلزايمر دارد چيزي را متوجه نخواهد شد حتي مرا هم نمي شناسد

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد

پيرمرد با صداي گرفته به آرامي گفت :اما من كه مي دانم او چه كسي ست!

 

مطلب از كتاب «تو   تويي!؟» گرد آوري اميررضا آرميون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط شیرین  |