تبليغاتX
آخرين برگ
من چقدر در این رویا شبیه خودم می شوم!

و تو چقدر شبیه آن مخاطب دوستت دارم هنوز وهمیشه!

جای خالی زندگی،

در رویایی مثل آب و ماه وترانه،

پر می شود

چقدر مهربان می آیی به خوابهایم!

و مثل نوازش از من می گذری

دیگر چشم هایت از هیچ روایتی خسته نیست

و لب هایت بر هیچ حکایت مهری بسته نه!

بر من نگاه می ریزی،مثل تکرارطراوت باران.

در گفتگوی نوازش ولبخند و بوسه

خواهش ناکام مرا بر سینه تنهایی ات

تنگ می فشاری

غم از چشم هایم لبریز می شود از شوق،

عقربه های ساعت هم خود را به خواب می زنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط شیرین  |