تبليغاتX
آخرين برگ
 

زندگی تئاتر است و ما بازیگران آن تئاتریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

 

وانتظار تا مرز بغض وآستانه فرياد،گهگاه شكستن ها وضجه زدنها وتو كجايي!؟

خسته ام خسته !!

شانه هاي سخت از مهر تو پدر هميشگي را در خاطرم مي نشاند ودامن روشن از سخاوتت لالايي مادر را برايم زمزمه مي كند.اما خوب من تو كجايي...

حسرت يك بار ديدنت هزاران بار جانم راستانده ،تو هستي مي دانمت اما ميخواهمت!!

آرام ندارم دلارامم،پرنده تو زخمي تر از هميشه نوازشهاي نسيم گونه ات را تمنا دارد. تو كجايي...يا حتي تو كيستي !؟

هستي اما لمس تو آرزوي من است اي شيرين ترين رويا!!!

وجودم سراسر بغض است وهاي هاي گريه ام تو را به من نمي بخشد!

خوب من تو اگر خوب هم نباشي برايم خوبتريني ،برايم بهتريني،اما واي اگر تو هم بشكني همچون اسطوره هاي ناتمام ذهنم!!!

اگر چنين باشد چه باك ،من نيز تورا خواهم شكست و درخالي ذهنم تصويري سرشار از مامني آرام نقش خواهم كرد و بر شانه هايش تكيه خواهم داد و در دامانش خواهم گريست وآرام خواهم ماند.اما...

هنوز آرام ندارم.حجم وسيع زندگيم را هواي بي حوصله تكرار پر كرده و تمناي وجود تسلي بخش تو ورد مكرر قلبم گشته است.

مهربان من !بال خونين پرنده ات در هواي مسلول بايدها ونبايدهاي اينجا چركين شده ،اگر پرنده ات را شايستگي آسمانت نيست او را خو كرده زمينت كن .

تكيه گاه دور ونزديك ،تصوير موهوم اميد پرنده ات را در ياب!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط شیرین  |