پشت دیوار لحظه هاهمیشه کسی می نالد
چه کسی ست او؟
زنی ست در دور دستهای دور
زنی شبیه مادرم
زنی با لباس سیاه
که بر رویشان
شکوفه های سفید کوچک نشسته است
"رفتم ووارت دیدم چلوارت
چلوار کهنت ورد ست نهارت"
تو لالا یی می خوندی/با نگاهت با لبخندت با نوازشهای مهربونت ومن آروم می شدم.
نگاه تو اونقد مهربونه که حتی لحظه های خشم مرور محبت از یادش نمیره.
مامان نمی خوام این نگاه به نقطه دور خیره بمونه!
چرا اینهمه مظلومیت تو چشای تو لونه کرده!؟
چشات داره چی میگه مامان…؟
نمی تونم خستگی نگاه خسته ات رو تحمل کنم.
چرا تموم نمیشه!/تنهام مادر تنها…
پاشو…زودتر خوب شونمی خوام بیمار ببینمت…پس از جات بلند شو و مثل روزای عافیت
زندگی کن زندگی ببخش
زندگی من...