تبليغاتX
آخرين برگ

نمي دونم چند سالم بود كه تونستم اسمشو صدا بزنم ،اول مامان گفت بعد بابا،اونموقع ها نمي دونستم يعني چي؟من هي شيطنت ميكردم هي با كله زمين مي خوردم،مامان دستپاچه مي شد مي گفت بگو يا علي ...

يا علي

من پا مي شدم يه خورده كه بازي مي كردم باز دلم تنگ مي شد،دوست داشتم اسمشو صدا بزنم

باز شيطنت مي كردم تا زمين بخورم و...

يا علي

صداش كردم تا بزرگ شدم!!

هنوز وقتي غرق بازي ميشم دلم واسش تنگ ميشه،باز من شيطنت مي كنم با كله زمين مي خورم،صداش مي كنم

يا علي ...يا علي...ياعلي

واون مثل هميشه شمشيرشو كنار مي ذاره و با لبخندش مي ياد تا دستمو بگيره

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط شیرین  | 

شنبه،يكشنبه،دوشنبه...

شنبه،يكشنبه،دوشنبه...

شنبه،يكشنبه،دوشنبه...

تكرار...تكرار...تكرار...

 تكرار...تكرار...تكرار...

 

زندگي چقد ملال آور ميشه وقتي كه تو در خودت تكرار ميشي،امروز مثل ديروز،فردا مثل امروز.همه روزا يه رنگ ميشه ورنگي نمي مونه واسه رنگي ديدن.

ديگه هيچ چيز تورو به وجد نمي ياره ،مثل اينه كه يه جاده مستقيم رو طي كني وندوني تا كي بايد اين مسير رو بري،آخه نمي دوني مقصدت كجاست!؟

  عمق از تموم واژه هاي زندگي ات خط مي خوره ،خنده ها شاد نيستن،گريه ها غمگين.

عشق ديگه عشق نيست،ميشه يه فضاي پرازترديد...

كسالت همه لحظه هاتو مي بلعه ومال خودش مي كنه.

 

شنبه،يكشنبه،دوشنبه...

شنبه،يكشنبه،دوشنبه...

 

تكرار...تكرار...تكرار... تكرار...تكرار...تكرار...

اما تو بايد زندگي كني

از هر روز لحظه اي رو بتوني مال خودت كني خيلي طول نميكشه كه تموم لحظه ها مال تو شده و مي توني هر جور كه دوست داري اونا رو سپري كني.

شه وبه نهيليست بودن محكوم نشم!!HAPPY END خط پاياني رو واسه اين نوشتم كه موضوع 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

كاش مي دانستم

                      در كجاي دل تو جا دارم

 

-         هيچ،  مي دانم

 

 

 

كاش مي دانستي

                     در كجاي دل من جا داري

 

- در تمام دل من مي داني !؟

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط شیرین  | 

مطمئنم همه شما قصه آخرين برگ اهنري رو يا خوندين ويا ميدونين،قصه قشنگ ودوست داشتنيه،از بين تموم قصه هايي كه خوندم و شنيدم هنوز آخرين برگ واسم ساده ترين وزيباترين قصه دنياست.قصه اي كه از شازده كوچولو و بابا لنگ دراز پيشي گرفت و با قلب وذهن جودي ابوت اونروزا آميخته شد.آخرين برگ جودي ابوت قراره جايي باشه كه از علاقه ها و دغدغه هاش واسه شما دوستان عزيز ميگه!!

به اميد شادي روز افزون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط شیرین  |